تبليغاتX
در جستجوی حقایق
این فقط حقایق است که ما را به خوشبختی و شادمانی و ازادی می رساند.
...کسي نپرسيد که کي به دنيا بياييم و چگونه.حتي امروز خاطراتش را به ياد نداريم.مرد و زن بودن را انتخاب نکرديم.و اجباري بود.
هر چند چندان تفاوتي در انها نيست.

وقتي جلوي اينه مي ايستيم با غريب ترين چهره ايي که ديده ايم مواجه مي شويم.چهره ايي که باز انتخاب ما نبوده است.
اگر دچار بيماري هم باشيم باز انتخاب ما نبوده هر چند امکان درمانش با انتخاب ما هست.
اگر فقير هم باشيم انتخاب ما نبوده هر چند امکان دارد با تلاش و تفکر از فقر رهايي يابيم.
در حقيقت برايند زندگي زميني ما ترکيبي از اين اجبارها و انتخابها بوده است.
و تلاش ما همواره اين بوده که گستره انتخاب خود و تاثير اراده خود را افزايش دهيم .
نام اين تلاش را هم دانش و علم گذاشته ايم که مجموع تحقيقات و تفکرات ماست.و امروز زمين ما بسيار از اراده ما تاثير گرفته و بيشتر مد نظر ماست
هر چند اين روند دايمي است و نقطه پاياني برايش متصور نيست.
و ما مايل هستيم که که اين گستره تاثير را نهايت به ساختار بدن خود هم برسانيم و از طريق تغييرات ژنتيک بدني مقاومتر و سالم تر داشته باشيم با عمر بيشتر.
تا همين جا هم موفق شده ايم که ميانگين عمر خود را از 37 سال قديم به نزديک 80 امروز برسانيم و با روند کنوني اين رشد ادامه خواهد داشت.
تا روزيکه مرگ ديگر يک حقيقت نباشد بلکه يک بيماري و حادثه نادر شود.
و اين روزي خواهد بود که نگرش فلسفي ما را هم تغيير خواهد داد.
نگرشي که هم اکنون سرگردان است و همچون اونگي بين زمين و اسمان تکان تکان مي خورد.
و افسون اينجاست که رندي زير لب مي گفت که حتي حل مسئله مرگ هم نمي تواند تکان تکان اونگ نگرش فلسفي و جهان بيني ما را متوقف کند
و حتي شايد اين تکان تکان توازن قبلي خود را هم از دست بدهد و سرگردانيش بيشتر شود!
اما خوب هنوز يک ستون داريم که به ان بچسبيم و احساس تکيه گاه داشتن کنيم!اين ستون _ اميد و باور به نيکي است.باور به اينکه حقيقتي نيک وجود داشته باشد.
همين باور بوده که موجب شده ما مثلا براي سرما بخاري بسازيم چون يخ زدن را باور نداشته ايم!
براي تاريکي لامپ ساختيم چون ظلمت را باور نداشتيم.و اگر نيک بنگريم ما هيچ نداريم جز همين باور!اما شگفت انکه گويي همين بضاعت يکتا ما را کافي باشد!
باوري که موجب مي شود ما در فضاي کيهاني که مي خواهد سياه چاله ها را به ما تحميل کند ما موسيقي مي نوازيم و شعر مي گوييم
و جشن تولد مي گيريم و مي خنديم!ادم در شگفت مي ماند که چطور بعضي از اين همه شگفتي دنياي ما اظهار شگفتي نمي کنند!در ظاهر پيچيده اما بسيار ساده است اين دنياي ما.
و طنزي افسونگر همه اطراف مارا فرا گرفته است .طنزي که نمي دانيم بر اثر ان بخنديم يا گريه کنيم و اغلب با چشمان خيس لبخند مي زنيم!
گاهي ارزو مي کنيم همچون ميمونهاي شنگول بي خيال از درختي به درختي ديگر مي پريديم و زياد عميق نمي شديم!
اما اين فقط يک تعارف است .يک جور مسکن کلامي و مشکل هنوز بر قرار.
حالا مي فهميم که چرا شعر مي گوييم و موسيقي مي نوازيم يا نقاشي مي کشيم و غيره.
درونيات ما همچون اتشفشان ديگر تحمل خود داري ندارند و بيرون ريخته مي شوند و به اشکال مختلف از جمله شعر و موسيقي و نقاشي و ديگر شکلها نقش مي بندند.
نواي موسيقي همان ريتم احساس ماست که بروز پيدا کرده است.باز لبخند مي زنيم.
چون همان ستون يگانه استوار ما که باور ما به نيکي است همچنان روشن نگهدارنده چراغ اميد ماست.
حتي اگر همه کيهان فرياد هيچ و سياه چاله بزنند ما لبخندي بر لب به نيکي درود مي فرستيم.ما هم فرياد مي زنيم در هر کجا باشيم هر جور که باشيم در هر زمان درود بر نيکي مي فرستيم.
در اينجا باز رند ژرف انديش داستان ما باز زير لب سخن افسون گري مي گويد.
او مي گويد که نيکي چيست؟و ما اشفته هراسناک از اينکه يگانه ستونمان سست نشود به دنبال پاسخي مناسب
خواهيم بود.اري نيکي چيست که ما فريادش مي زنيم و باورش داريم؟
ايا اين نيکي تنها تعريفي است که ما براي مناسبات مخصوص زندگي در زمين براي خود در ذهن ساخته ايم؟
ايا مفهوم و معنايي مجرد و فرا مکاني و فرازماني به نام نيکي وجود دارد؟اي رند ژرف اندش داستان ما چرا حال خوش ما را گرفتي
و پتک بريگانه ستون تکيه گاه ما زدي؟!اما خوب بالاخره بايد به اين سوال پاسخ گفت.
اما هراس ما از اينجاست که اين سوال رند ژرف انديش همچون سوالات ديگرش موجب شود ما در جريان يافتن پاسخ سوال با حقيقت افسونگر
ديگري مواجه شويم!اما مگر ما عهد نبسته بوديم که به دنبال حقيقت باشيم؟!راهي است که بايد پيموده شود دير يا زود.
ايا نيکي با تعريفي ثابت و مفهومي مجرد وجود خارجي دارد؟براي رسيدن به پاسخ بهتر است
تصور کنيم که اگر نيکي باشد چه مي شود.
همچون عاشقي هستيم که تا زمانيکه در هجران معشوق است شور و حال فراوان دارد و اما بعد از حضور معشوق افسرده مي شود!
گاهي بسيار دردرک يک مفهوم غريب تلاش مي کنيم و چيزي دستمان را نمي گيرد.دست مي کشيم
اما بعد خود ان مفهوم سراغ ما مي ايد و با تمام وجود و از عمق درون ان را حس مي کنيم !
و متوجه مي شويم که ماهيت اين مفهوم اينگونه بوده که تنها درک شود و تعريف کردنش نقض ماهيت وجودي ان مفهوم است.اري.رند ژرف انديش ما کار خود را کرد
و ستون يگانه ما را هم لرزان کرد!حال ما در يک خلا و بي وزني معنا هستيم.
اما همين خلا و بي وزني همان حالتي است که قبلا اشاره کرديم که دنبال مفهومي بوديم و نيافتيمش و بعد خود ان مفهوم سراغ ما امد
و از عمق وجود درکش کرديم چون ماهيت ان مفهوم اينگونه بود که تعريف نشود و جستجو نشود بلکه درک شود از عمق وجود.....
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 14:29  توسط حقیقت جو |